|
قسم به تمام ديروزهاي با او بودن قسم به تمام دلتنگي هاي به عشق او كشيدن قسم به تمام انتظارهاي براي به هم رسيدن قسم به هم قسم شدنمان كه ((او)) را وفايي نبود! با اين همه قسم به تمام بي وفايي هايش كه قرار بر تنها گذاشتنم نبود... امروز را براي تجديد خاطراتش زندگي مي كنم براي تجديد خاطرات او براي اشتباهاتش... + نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388 11:32 توسط راحیل |
سلام راحیل جان،میدونم از دستم خیلی ناراحتی و میدونم کارام خیلی اذیتت میکنه خواستم بهت بگم که کارهایی که میکنم از روی قصد یا نامردی یا هر چیزی که فکر می کنی نیست،به خاطره اینه که زیادی نسبت بهت حساس شدم و دوست ندارم هیج مشکلی برات پیش بیاد،ازت می خوام که بدی از من دیدی منو ببخشی، دوست داره تو محسن + نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388 1:22 توسط راحیل |
سلام محسن... میخوام بگم محسن جونم اما... میدونم که محسن من نیستی... نمیدونم چت شده؟ نمیدونم چرا دیگه حوصله مو نداری؟ اما اینو میدونم که من دوست دارم...من میدونم... همه میدونن.. اما خودت نمیدونی... هرجا هستی مراقب خودت باش و بدون که دلم پیش تو همیشه... دوست دارم... تقدیم به محسن (دوست) عزیزم... می خواهم تنها باشم روک و راست بگویم دلم برای شعرهایی که هنوز شعر نشده تنگ شده.. با این کلمات که هر روز زیر پا له می شود.. می خواهم تنها باشم.. تو را به صداقت دشنامهایت قسم بی پرده بگویم.. این تاکسی را دربست می گیرم خودم را در تنهایی پرت می کنم تا تکه تکه شوم... + نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388 20:55 توسط راحیل |
سلام بچه ها خوبین؟ ببخشید که نبودم الان اومدم بگم برای عزیزترین عزیزم دعا کنید حال خوبی نداره واسه مادرم دعا کنین... ممنون از وجود سبز همتون... + نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388 21:0 توسط راحیل |
در انتهای کوچه ی کودکی زیر برگهای سوخته از آفتاب تابستان گور عشق من پنهان است مدفن احساسی که باید فراموشش کرد و به یاد نیاورد که با همراهی اش می شد کفشهای سفر را پوشید و از کوچه باغها با کوله بار خیسی از خاطرات گذشت... در آن سوی افق با امید زندگی کرد صورت عاطفه را بوسید و به صداقت لحظه ی وصال پیوست این سهم من از زندگی است... بارش تند و زودگذر عشق بر خاک تفته ی جوانی من که جز نابودی، ناکامی و دلهره یادگار دیگری ازخود بجای نگذاشت کاش عمر من به کوتاهی عمر آرزوهایم باشد... آخر آن روز که قصه ی ما به نقطه ی عشق و امتحان رسید من باختم و او برد زیرا آن که دل می بازد در هرصورت بازنده است... + نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388 1:23 توسط راحیل |
با عشق به زیباترین غزل زندگیم: ولی به قول خودش دوست...واسه همین اسم این تقدیمو میزارم بهترین دوست؟! چندین وقت آزگار است که من با موسیقی احساسی که در حرفهایت آمیخته آرام می گیرم... وقتی سکوت خندقی است پنهانی و میان دستهای من و تو اندک فاصله ای نیست، تو را چگونه صدا بزنم؟؟؟ واژه ها و کلمات زیبایی برای تو،بلدچیان گریه های شبانه ی من اند،برایت... لیک من در این ناکجا آباد بار دیگر قلم را می فرسایم از منجلاب تا خیال ذهنم دق نکند و برای تو زنده شود.. من به احترام خاطرات خوب با هم بودن و به احترام خیس مردن، درحالیکه تو شادش هستی برایت می میرم نمیدانم این چه آه جانکاهیست که مرا ایوب وار پیوند می زند... دوستت دارم... محسن عزیزم،فرشته ی عشق من... وقتی رسیدی و به کلبه ی دلم پا گذاشتی، در باورم نمی گنجید روزی تو را در خلوتم بپذیرم... بیگانه ای بودی هم قفس شده با من برای خود عالمی داشتی دورتر از ستاره های دوردست در سرزمینی که به روح من راهی نداشت و ناگهان تو را در روح خود حس کردم در هر کلامت صدای لغزیدن بهار روی تن یخ زده ی دشت زمستانی شنیده می شد. تو بهارم شدی بهار با تو جان گرفت تابستان با بودن تو هست شد،پاییز چشمان هفت رنگش را از تو گرفت و زمستان نجابت کوهستانهای پربرفش را... تو برایم فرشته ی عشق شدی و هستی تا ابد... ولی کاش می ماندی کاش می ماندی در این وادی تا همیشه لبریز از شعر برایت بسرایم اما خود می مانم که از ایستگاه چندم غیر نوبت عاشقت شده ام... می دانم که قلب من با نام تو پیوند خورده اما من در قلب تو مهمانی بیش نیستم...شاید لیاقت در کنار تو بودن و ماندن را ندارم... به روزی می اندیشم که گفتی تا آخرش با همیم... به روزای سختی که از کابوسای دردم زجر می کشیدم و تنها شونه های تو محرم هق هقام بود... به شبای سختی که تا صبح تو رویای مهربونم می شدی... به روز و شبهایی که از این دنیا، از این آدمای دل سنگ،که چه غریبانه با دلم بازی می کردند می نالیدم و تو فقط یه جمله می گفتی: عزیز دلم تا الان من نبودم اگه من بودم نمی گذاشتم اینقدر درد و غصه رو تحمل کنی اما من هستم و مثل کوه پشتت... به روزایی که برای داداش رضام شهابی که زود پرپر شد دلتنگی می کردم و تو دلداریم می دادی... به روزی که خبر مرگ بابا رو بهم دادن و تا دیدمت پریدم بغلتو بغضم ترکید به اون شب که تا صبح ۱۰۰۰ کیلومتر راه رو کنارم نشستی و اشکام شونه هاتو خیس کرد تا منو ببری جنازه ی بابا رو ببینم... به روزای سختی که تو این دو ماه پشت سر گذاشتم و کنارم بودی.. به روز تولدم که برام سنگ تموم گذاشتی تا خنده رو لبام بیاد... آره عزیز به این روزا فکر می کنم...به تو و به روزی که بهم گفتی منو تو فقط دوستیم...دو تا دوست صمیمی... میدونم که خیلی کم دارمت... میدونم که تو مال من نیستی ولی یه چیزو می دونم که به غیر تو نمی تونم کسی رو تو خلوتم قبول کنم...و با این مشت خاطرات و به یادت زندگیمو می گذرونم... و اینم می دونم که با رفتنت دیگه کابوسای دردم تمومی نداره امیدوارم که بهترینها رو در عین خوشبختی داشته باشی... این بغض لعنتی داره خفه ام می کنه... می دونم که اینارو می خونی... ازت ممنونم ستاره ی شبای تاریک زندگی ام... + نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388 20:58 توسط راحیل |
سلام دوستان... امروز من ۲۰ ساله میشم... آغاز بیست سالگیم مصادف شد با... همیشه اولین نفری که بهم تبریک میگفت پدرم بود..آخ که دلم واسه شنیدن صداش،خنده هاش،شوخیاش،اون چشمای خاکستریش یه ذره شده... بابا جون راحیلت بیست ساله شد...بهش تبریک نمیگی؟ منتظرم...
ای کاش در روزی که متولد شده ام از دنیا می رفتم،بی هیچ اسم و نشانی،گمنام گمنام اه اه که در میان این آدمیان سرد و یخی فقط من عاشقم و من زیر نگاه های آنها ذوب می شوم سر در گریبان و خسته تر از باران دل کوچک نیلوفرانه ام باز می گیرد و در تلاطم است راه گریه را گم کرده و در دایره ی قسمت خسته تر از تکرار،می دود آه دلهای آسمانی کجایید؟ کجایید که راز گفتن را از سر بگیریم با شکفتن گلی از خواب بیدار شویم و با ترانه ی قناری زرد به رقص درآییم پرواز در آسمان خالی قلبها آرزوی من است... با این آرزو شمعها را فوت می کنم...
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388 3:13 توسط راحیل |
ای خزان شده در بهار،دل ما شکسته در انتظار، ای گل افسرده و پژمرده که در فراق تو دل ما مرده ای نازنین پدر: دیگر صدای تو نمی آید و چشمهایت تا ابد خاموش است آری، خاک تو را در آغوش خویش فشرد و بوسه ای بر چشمان خاکستری ات نشاند. حال،آغوش ما خالی از وجود تو و لب هایمان محروم از گرمی گونه هایت دلتنگی را فریاد می زند. باز پشت پنجره ی مه گرفته ی چشمانه می نشینم و از مروارید اشک که به روی گونه هایم می لغزد می پرسم: او را چه شد؟ باز از سر انگشتانم که با بازیگوشی بر قاب عکست می لغزند می پرسم: او را چه شد؟ باز از مطرب دل که فقط به شوق تو می نوازد می پرسم او را چه شد؟ آه... ای پدر ای مهربان... که دیگر به دیار خیال نمی آیی،دروازه ی رویا را نمی کوبی و سری به خانه ی متروک دلم نمی زنی من هنوز هم، چشم به راه لحظه ای هستم که زلال مهر را به کام تشنه ام جاری کنی و دستان پر مهرت را گهواره ی لحظه های تنهایی ام سازی بیا لحظه هایم را قسم بده تا بدانی در نبودنت چه کشیده ام... + نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 2:41 توسط راحیل |
سکوت را دوست دارم به خاطر بهت بی پایانش فریاد را دوست دارم به خاطر انتقام گمگشته در عصیانش زمستان را می پرستم به خاطر عدم احتیاج،عدم اعتنایش به بهار آفتاب را دوست دارم به خاطر وسعت روحش که شب ناپدید می شود تا ماه فراموش کند حقیقتی تلخی را که از او نور می گیرد زندگی ایده آل من است و من آن را تقدیس می کنم زیرا روزی هزار بار نابودش می کنند اما هرگز نمی میرد.... + نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 0:25 توسط راحیل |
تقدیم به اونی که امروز با یه شوخی مسخره به قول خودش غرورشو له کردم... اگر دنیا مال من بود آن را به تو تقدیم می کردم اگر خورشد مال من بود همه ی آفتاب را به تو می بخشیدم اگر ستارگان مال من بود برایت گردنبندی از ستاره ها می ساختم شاد اگر باشی به پرندگان می گویم آواز بخوانند و اگر غصه دار شوی به ابرها می گویم که بغرند با آمدنت غنچه ها باز می شوند و گل ها گلبرگ هایشان را زیر پاهایت فرش می کنند.. امیدوارم که منو بخشیده باشی... + نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 1:57 توسط راحیل |
این سوی خاکریزهای عاشقی آن سوی مرزهای غنچه های تب دار دلی هست که به خاطرت می تپد و با بودنت جان می گیرد و تو بی صداتر از گذر زمان شرح دلتنگی هایم را شنیدی و حال با وجود همه ی خارها و خزان ها تنهایم می گذاری پس من چگونه باور کنم با تو بودن را؟ دلم تنگ شده است برای شنیدن صدایت پس می نویسم از غربت بی تو بودن... دلم مثل هوای آسمان ابری ست و چشمانم هوای باریدن دارد به راستی که سخن گفتن با تو چه زیباست سخن گفتن نه حرف زدن صمیمی و عاشقانه درد و دل کردن... من حرف هایم را روی نسیم هم می نویسم و تو آن را می خوانی من... من آتش عصیانم و تو سرود روشن بارانی. چشم هایم در انتظار افقی ست که تو منزلگاهم قرار داده ای تا به تو نزدیک شوم دستانم دخیلی ست که به درگاهت بسته ام و چشمه ی چشمانم از عشق تو می جوشد و قلبم را به دست امواج سپرده ام تا شاید به ساحل آرامش تو رهسپار شود... + نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 14:27 توسط راحیل |
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 14:24 توسط راحیل |
از بهشت خبر می رسد که تو در ازل یک شاخه گل سرخ بودی که در همسایگی فرشته ها زندگی می کردی یک روز فرشته ای زیبا گلبرگی از تو را به زمین آورد تا همه ی باغ ها رنگ و بوی تو را بگیرند. از فرشته خبر می رسد که تو زیباتر از همه ی گلزارهای ملکوت بودی و خدا تو را به زمین فرستاد تا هیچ خانه ای از مهربانی و زیبایی بی بهره نماند.از دلم خبر می رسد که تو را با کلمه های خاکی نمی توان نوشت و با دهانهای فانی نمی توان سرود و با دست های تهی نمی توان تصویر کرد. از عشق خبر می رسد که تو عاشق ترین آفرینه ی پروردگاری و بالاتر از ستارگان ایستاده ای تا کهکشان ها حیرت زده تو را تماشا کنند. کاش می شد دوباره کودک بود و در دامان تو به دیدار بهشت رفت و در چشم های تو زیباترین دریاچه های دنیا را دید ودر شب های پر از لالایی گیسوان تو به دنبال مهتاب دوید. مادرم وقتی تو در کنارم هستی خود را کودکی شاداب می بینم و دنیا را گاهواره ای کوچک که با دست های تو به این سو وآن سو می رود. وقتی به من نگاه می کنی احساس می کنم از خورشید گرمترم و از پروانه ها بی قرارتر... همیشه کنارم بمان... ای که از همه عالم به خدا شبیه تری... + نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 23:46 توسط راحیل |
سخت است فراق عزیز و تنها ماندن سخت است بر جای ماندن و راکد زندگی کردن هم چون چشمه ی خشکیده ی مقروض بی او زندگی را در جام لحظه ها تهی می کنم و صورتم از تلخی آن در خود می تکد بی او زندگی را در فریاد بی صدا تجربه می کنم. روحم،آواز رفتن بر لب دارد و فریادم در فضای خالی از صدا می ماند.... + نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388 1:0 توسط راحیل |
سلام به همگی امیدوارم که حالتون خوب باشه از غیبت طولانیم عذر می خوام من الان ده روزه که پدرم رو از دست دادم... افسوس می خورم که کاش بیشتر دیده بودمش... هنوز باورم نمیشه... + نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 11:2 توسط راحیل |
باز هم بهار آمده و وقت آن رسیده که تو باز هم تمامی عالم را با یک برگ بزرگ زرد شکسته به من تقدیم کنی... اما امسال آن برگ زرد شکسته منم... که بر درخت خانه ی تو تنهایی اش به نفسی بند است و یک نسیم کوتاه مرگش را به همراه دارد.. تو بی خیال زیر غبار شرجی که خبر از بهار دارد قدم می زنی... و من این جا در انتظار تو اسیر بادهای یخ زده ی پاییزم و دفترم سرمشقی جز واژه های غصه و درد ندارد... به خودم می آیم... من هنوز هم بر روی آن تک درخت آویزانم.. و به همان نیم نفس بند... من تازه فهمیده ام فاصله ی شادی تا نفرت لحظه ای بیش نیست... + نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 17:14 توسط راحیل |
اگر هنوز شبهای بارونی یادت مونده برات قصه میگم نمی دونم هنوز شبهای بی ستاره رو به یاد داری یا نه؟ اما می خوام برات لالایی بگم. می خوام اینقدر بگم،بنویسم،بخونم،تا بالاخره بگی دوسم داری فاصله ی بین ما رنگین کمانی ست هفت رنگ تو شبها زود می خوابی بدون لالایی، من شب ها دیر می خوابم با اشکهای مهتابی تو روزها می گویی و می خندی... من روزها می گریم و می نویسم... یادته،یادته چقدر برات نوشتم تو فقط مال منی؟ یادته بهت گفته بودم: وجودم برای تو؟ یادته چقدر برات قصه گفته بودم؟ نگو،نگو که یادت نمیاد... تو خودت بودی که می گفتی: تو فقط مال منی شبهای بی انتهای عشق را نباید فراموش کنی نباید بری و من رو برای همیشه فراموش کنی؟ قصه بگم یا نگم؟ برام نمی خونی؟ بگم یا نگم دوستت دارم برام نمیمونی؟ بگم دلم برای تو؟ فدای تو؟ دوستم نداری؟ اما این بار نوشتم که بگم: ((چشم هایم برای تو)) + نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 22:19 توسط راحیل |
بر سنگ مزارم بنویسید افسرده دلی بود خفته در این معبد خاموش زانجا بنویسید که او زاده ی غم بود و زغمهای جهان گشته فراموش زانجا بنویسید گل آلاله ای بود باد وحشی آمد و پرپرش کرد آتشی بود باد آمد و در صحرا خاکسترش کرد خدایا! چرا بازی سرنوشت چنین روزگاری برایم نوشت من خاکی از خاک مینو سرشت رسیدم به دوزخ به جای بهشت.. + نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 14:15 توسط راحیل |
ثا نیه های با تو بودنم گذشته بی یادگاری و اثری و من در امتداد جاده ای که به انتها رسیده در قفس دلتنگی اسیر شده ام فرصتی نمانده بود برای پر کشیدن با تو رفتن خیالی بود که محو شد در این خزان بی کسی سلام ای آشنای غریبه چه می شد می ماندی در این وادی تا که من دوباره لبریز از شعر برایت بسرایم کاش از آن دورها می آمدی تا در دست های گرم تو به آفتاب گره بخورم و تو را به مهمانی ستارگان ببرم اگر از سمت عشق طلوع کنی.... + نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388 19:7 توسط راحیل |
تا به حال چند بار مزد داده ای تا ستاره ای بدرخشد؟ ستاره می درخشد بی هیچ منتی و بی آن که تماشاگرش را انتخاب کند،حتی هر بار که شاعر یا نویسنده ای بخواهد در میان نوشته ها ظاهر می شود. بی هیچ توقعی. و پرنده نغمه ای خوش سر میدهد. حالا در نزدیکی تو و چند لحظه بعد پشت خانه ی دیگری،بی هیچ انتظار پاداشی. و تو نفس می کشی هر جا که باشی چه در بهترین نقطه ی آب و هوایی دنیا،چه در آلوده ترین جای زمین. ناچاری نفس بکشی. اگر نفس نکشی می میری. عشق یعنی همین،یعنی مثل همین درخشیدن و آواز خواندن بی منت، مثل نفس کشیدن. هر که می گوید من تا به حال عاشق نشده ام مزخرف می گوید. و این مثل آن است که بگوید من تا به حال نفس نکشیده ام عشق مثل نفس کشیدن همیشگی ست. عشق در همه جای زندگی جاری ست مثل هوا اما مدام به دنبال زندانی کردنش در چارچوب معیارها هستیم و بارها کوشیده ایم تا در میان حصار جملات محدودش کنیم ما همه ی هوا را نفس می کشیم بی آن که ترکیبات بدش را جدا کنیم اما در همان حال می توانیم به دنبال راه هایی باشم که ناخالصی هوا را کم تر کنیم. تا بهتر نفس بکشیم مثل عشق می توانیم همه ی آدم ها را دوست بداریم حتی اگر مثل هوایی که نفس می کشیم ناخالصی داشته باشند اما می توانیم به دنبال راههایی باشیم که عشق بهتر مثل هوای بهتر داشته باشیم + نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388 17:38 توسط راحیل |
گشوده به آفتابی سرد و بسته به مهتابی گرم دریچه ی نگاهم هم چون پنجره ی کوچک ((اتاق)) گرمای پایان یک روز و سرمای شروع روز دیگر و من تنها رهگذر این کابوسم که سیاهی هر تار مویم را به خطوط گذشت ایام به سپیدی دیوار بخشیده و سالهاست مصرانه به شمارش آن دل بسته ام یک هفته یک ماه یک سال.... حساب سال های گذشته کودکانه مرا به وجد می کشاند اما سال های آینده ام را نمی دانم ای کاش کسی می دانست جواب تفریق سال از ابد چند است...؟! + نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 12:48 توسط راحیل |
و من احساس می کنم اندکی دیر شده است دیر برای کم کردن فاصله ها و تو اینک ای سراب زیبا بنگر که دگر نگاهت در پشت کوه غرور بی جا محو و خاموش شده و چه آسان از من و خاطراتم سیر شدی مثل یک قطعه سنگ شدی سرد و بی روح و اینک بیا در زیر باران اشک های من گل های تنهاییت را آبیاری کن... + نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 12:44 توسط راحیل |
به شاخه گلی بهشتی که زود پرپر شد... سلام شهاب عزیزم خوبی داداشی؟ مامان امروز رفته بود سر خاکت... آخه فردا تولدته... خیلی دلم واست تنگ شده دکی جونم.. اینو امروز نوشتم واست کادوی تولدته داداشی خوشگلم.. با مداد رنگی هایم یاد خوب آمدنت را نقاشی کرده ام و جاده ی سفید رفتنت را خط خطی کسی نیست که زندگی را برایم دیکته کند غلط هایم را بگیرد و روزهای اشتباهم را خط بکشد و مجبورم کند از روی تجربه های غلط ده بار بنویسم جغرافیای بودن تو مرز دریا را گرفته آن جا که تویی ماهی ها نمی توانند بیایند تا چه رسد به من... تاریخ نشان می دهد قبل از اینکه به یادت بیاورم نبودی هرگاه می خواستم بنویسم نوک مدادم می شکست و حالا گاه و بی گاه با کوچکترین یادی از تو قلبم می شکند... کاش می آمدی و لحظه هایم را قسم می دادی تا بدانی در نبودنت چه کشیده ام... + نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 21:2 توسط راحیل |
آن روز که رفتی من گریه کردم هرچند نتوانستم قطره اشکی بدرقه ی راهت کنم اما در دل اشک ریختم تو رفتی و من سکوت را به فریادی بدل کردم. تو رفتی و من بهانه ی تمام دلتنگی هایم را در لحظه های با تو بودن خلاصه کردم و از عشق تو در دلم معبدی ساختم که در آن هرلحظه به عبادت شوق تو بپردازم... + نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 15:17 توسط راحیل |
آیا سهم تو این است که در کوره راه غریب دلتنگی ها حضور سایه های سیاه و مبهم را همیشه با خود همراه سازی؟ آیا سهم تو رفتن در ماتمکده ی بی روح و خسته ی زندگی و دست و پا زدن در باتلاق رخوت و درماندگی است؟ بیا و برای یک بار دلت را آفتابی کن. این گونه بی رحمانه بر گور آرزوهایت زار نزن چشمانت از این همه باران تنهایی خیس خیسند لبهایت از تکرار ظالمانه ی ((من نمی توانم)) به ستوه آمده اند دستت را به پاکی ها بده و دریایی شو سهم تو خوب زیستن است.بگذار عطر گلهای بهاری روح نا آرامت را صیقلی کند تا از عطرشان سر مست شوی بگذار پاهای برهنه ات شن های نرم ساحل آرامش را احساس کنند تو باید با تمام کینه ها و نامردمی ها بجنگی. بی هیچ واهمه ای بلند شوی و به آسمان،به دریا،به خوبی ها سلام کنی و بگویی چقدر مشتاق دیدار پرندگان سرزمین خوش بختی هستی. بلند شو و دوباره لبخند بزن که زندگی از آن توست.... + نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 0:34 توسط راحیل |
در این دنیایی که انسان و زمانه با هم در ستیزه بوده و هستند عجیب نیست آنی را که دوست نمی داری دوستت بدارد و آن کس را که دوست می داری از تو بیزار باشد تو به من می اندیشی و من به دیگری و خدا می داند که دیگری به که فکر می کند این جدال سرنوشت است تا روزی که زمین ما را فرو ببلعد...! + نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 23:23 توسط راحیل |
کاش می آمدی از گوشه ی تاریک دل من بشوی مونس این روح کسل من چند روزیست که با یاد تو آرام ندارم چه غمی! از تب عشق تو سر انجام ندارم تو کجایی که بیایی و مرا از غم این دل برهانی ز غم هر دم این دل برهانی و بیایی و مرا از خطر وضع به هم ریخته ی درهم این دل برهانی تو کجایی؟ کجایی که بیایی و جدا از من و این دل نشوی کاش بمانی کاش... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 1:46 توسط راحیل |
شب است و باز با یاد تو در بستر غم خفته ام. شب شبی که عمیق است و من سرشارم از حس خواستن تو شب شبی که دارای رازهایی است عمیق شب شبی زمستانی اما گرم گرم از هرم نفسهای تو گرم از نم نم اشکهای من که چه مظلومانه به زمین می چکد و تو تو که به خوش عطری یک نسیم خانه کردی در دل من در وجود من و چگونه آمدی که بلور نازک تنهایی من ترک برداشت و چگونه می روی وقتی که سنگینی قدمهایت را بر شیشه خورده های دلم با تمام وجود احساس میکنم کاش نمی رفتی و مرا نمی گذاشتی مرا نمی گذاشتی با تنهاییم در میان آدمکهایی که مرا با نگاههایشان مواخذه می کنند. چقدر سخت است این هستی چقدر سخت است این بودن نبودن در غم بودن و بودن خسته از بودن و اکنون در تنهایی ام این را زمزمه می کنم: من که تو لاک خودم بودم یه عمریه که من مردم نمی دیدی مگه هر شب سر خاک خودم بودم.... + نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 23:3 توسط راحیل |
سیب سرخی دیدم سرخ از داغ گناه او همان سیبی بود که حوا را بفریفت و چو آدم دیدش به هوایش افتاد سیب را بو کردم بوی خوبی هم داشت.بوی آن باغی که مرغ آن جا بودم و چو او فتنه گر آن جا بود.در آن باغ برویم بستند سیب را گاز زدم (طعم خوبی هم داشت) دور و بر را دیدم هیچ باغی به دیدم نرسید همه درها بسته با خودم گفتم که: حق داشت حوا سیب سرخ ممنوع طعم خوبی دارد! + نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 3:14 توسط راحیل |
چشم که باز می کنم دره ای عمیق میبینم بین من و تو.دره ای به عمق تنهایی هایم محض و همیشگی.من این سوی دره ایستاده ام وتو در آن سو. نه پلی است ونه صخره ای که خود را به آن بیاویزم. مانده ام معلق میان دلتنگی و تنهایی.یک قدم به جلو بر می دارم. میرسم به لب دره و به اعماق گودال نگاه می کنم. چیزی جز سیاهی محض نمیبینم.سیاهی سرد روزهای بی فروغ. برمی گردم.. تو را می بینم که پشت به من ایستاده ای . صدایت میزنم و فقط انعکاسش را در سایه ی سیاهی ها می شنوم. و تو می روی و من با تنهایی ام می مانم. به تو می اندیشم و به گودال عمیقی که بین مان فاصله انداخته.... + نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 3:4 توسط راحیل |
|